رد پای خدا

خوابیده بودم؛ در خواب کتاب گذشته ام را باز کردم و روزهای سپری شده عمرم را برگ به برگ مرور کردم. به هر روزی که نگاه می کردم، در کنارش دو جفت جای پا بود. یکی مال من و یکی مال خدا. جلوتر می رفتم و روزهای سپری شده ام را می دیدم. خاطرات خوب، خاطرات بد، زیباییها، لبخندها، شیرینیها، مصیبت ها، … همه و همه را می دیدم؛ اما دیدم در کنار بعضی برگها فقط یک جفت جای پا است. نگاه کردم، همه سخت ترین روزهای زندگی ام بودند. روزهایی همراه با تلخی ها، ترس ها، درد ها، بیچارگی ها.

با ناراحتی به خدا گفتم: «روز اول تو به من قول دادی که هیچ گاه مرا تنها نمی گذاری. هیچ وقت مرا به حال خود رها نمی کنی و من با این اعتماد پذیرفتم که زندگی کنم. چگونه، چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی توانستی مرا با رنج ها، مصیبت ها و دردمندی ها تنها رها کنی؟ چگونه؟»

خداوند مهربانانه مرا نگاه کرد . لبخندی زد و گفت: « فرزندم! من به تو قول دادم که همراهت خواهم بود. در شب و روز، در تلخی و شادی، در گرفتاری و خوشبختی. من به قول خود وفا کردم، هرگز تو را تنها نگذاشتم، هرگز تو را رها نکردم، حتی برای لحظه ای! آن جای پا که در آن روزهای سخت می بینی ، جای پای من است ، وقتی که تو را به دوش کشیده بودم!»

/ 6 نظر / 19 بازدید

با سلام درج تبلیغات و آگهی ها شما به صورت رایگان برای اطلاع بیشتر به آدرس زیر مراجعه کنید http://tejarat30.ir/index.php/about

reza

salam man ham chand bar ahang gozashtam amal nakard vali inka adresesh dar galeb man hast moshkel nadasht mitoni emtehan koni

حسین کاریزک

لایکت

آزاده

سلام منم این داستانک رو در سکوت گذاشته بودم چندین ماهه پیش.زیباست... شما رو درلیلی درپاییز لینک کردم...درپناه خدا

علی اصغر

به به چه وبلاگه قشنگی چه اهنگه زیبایی! بهت تبریک میگم ارزو جان برات ارزوی بهترینهارو دارم[گل] بدرود[عینک]

حسین کاریزک

بروز نیستی دیگه ارزو جااان